المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
443
مروج الذهب ( فارسى )
آنگاه پس از وى مسروق بن ابرهة پادشاه شد و با مردم يمن سخت گرفت و آزارش به همه كس رسيد و بيشتر از پدر و برادر ستم كرد مادر وى از خاندان ذى يزن بود . سيف بن ذى يزن از درياها گذشته بدربار قيصر رفته بود تا از او كمك بخواهد نه سال بدربار او بود ولى از كمك دريغ كرد و گفت « شما يهودى هستيد و حبشيان نصرانيند و دين اجازه نميدهد كه مخالف را بر ضد موافق يارى كنيم » سيف سوى كسرى انوشيروان رفت و از او كمك خواست و بدستاويز خويشاوندى وى يارى طلبيد كسرى گفت « اين قرابت چيست كه بدان توسل جستهاى ؟ » گفت « اى پادشاه خلقت و پوست سپيد كه از اين جهت من از آنها به تو نزديكترم » انوشيروان وعده داد كه او را بر ضد سياهان يارى كند آنگاه بجنگ روم و اقوام ديگر سرگرم شد و سيف بن ذى يزن بمرد و پس از او پسرش معديكرب بن سيف بيامد و بدربار شاه بانگ بر آورد و چون قصه او پرسيدند گفت « من ارثى پيش شاه دارم » وى را بحضور انوشيروان بردند و درباره ارث از او پرسيد گفت « من پسر آن پيرمردم كه شاه وعده داده بود او را بر ضد حبشه يارى كند ، شاه وهرز اسپهبد ديلم را با زندانيان با او بفرستاد و گفت « اگر فتح كردند بنفع ماست و اگر نابود شدند باز هم بنفع ماست كه هر دو صورت فتح است » اينان بوسيله كشتىها بر دجله رفتند و اسب و لوازم و غلامان خود را نيز همراه داشتند تا به ايله بصره رسيدند كه دهانه درياست آن وقت بصره و كوفه نبرد و اين شهرها در اسلام پديد آمد . از آنجا به دريا سوار شدند و برفتند تا بر ساحل حضرموت به محلى رسيدند كه مثوب نام دارد و از كشتيها برون شدند بعضيشان نيز به دريا تلف شده بودند وهرز فرمان داد كشتىها را بسوزانند تا بدانند كه با مرگ سر و كار دارند و جائى نيست كه اميد فرار سوى آن داشته باشند و مردانه بكوشند يكى از مردم حضرموت در اين باره گويد : « هزار زرهدار از قوم ساسان و قوم مهرسن به مثوب آمده بودند كه سياهان را از سرزمين يمن بيرون كنند و ذو يزن راه درست را به آنها نشان داده بود . »